تبليغاتX
Gole yakh
hatman bekhunesh

تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت می دهید٬ بکنید...


آیا تا حالا شده که یک دفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیده اید  فکر کنید و سپس می دانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد...

آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...

آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه می کنید...



این خداست که...!!


آیا فکر می کنید که این پیغام تصادفی بدستتان رسیده؟

من به شما فکر می کردم!
 

بگذارید این پیغام تا ابدیت ادامه یابد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:7  توسط tina | 


 داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.

او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدایی پر از وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.

تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.


آن مرد بخاطر اینکه مهد کودک پسرش  شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.


شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.


اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.

او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.

بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمی رسم٬ برمی گردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت نمی کنند...
با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا می خواهد من در آن لحظه باشم.


امیدوارم که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:53  توسط tina |