![]() |
![]() |
|
| hatman bekhunesh |
|
تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت می دهید٬ بکنید...
آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه می کنید...
من به شما فکر می کردم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:7 توسط tina |
|
|
او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند. با صدایی پر از وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد. تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.
شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.
او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند. بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمی رسم٬ برمی گردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت نمی کنند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:53 توسط tina |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 |
| پیوندها |
|
اتاق باحالا شهادت |
|
RSS
|